ذونواس یکی از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمنسلطنت میکرد،وی در یکی از سفرهای خود به شهر«یثرب»تحت تاثیر تبلیغات یهودیانی که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستی دست کشیده بدین یهود در آمد.طولینکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب وشهرهائیکه در تحتحکومتش بودند کمر بست،تا آنجا کهپیروان ادیان دیگر را بسختی شکنجه میکرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمی عربهای زیادی بدینیهود درآیند.
مردم«نجران»یکی از شهرهای شمالی و کوهستانی یمنچندی بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کردهبود و بسختی از آن دین دفاع میکردند و بهمین جهت از پذیرفتنآئین یهود سر پیچی کرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند.
ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسختترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقیحفر کردند و آتش زیادی در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهی را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینی آنها را برید،و جمع کشتهشدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشتهاند و بعقیده گروه زیادی از مفسران قرآنکریم«داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سورهبروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است.
یکی از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم کهبکیش نصاری بود رسانید و برای انتقام از ذونواس از وی کمکخواست.
امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخوی اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولی من نامهای به«نجاشی»پادشاه حبشه مینویسم تا وی شما را یاری کند،وبدنبال آن نامهای در آن باره به نجاشی نوشت.
نجاشی لشکری انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگی بهیمن فرستاد،و بقولی فرماندهی آن لشکر را به«ابرهه»فرزند«صباح»که کنیهاش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگریشخصی را بنام«اریاط»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه»راکه یکی از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد.
«اریاط»از حبشه تا کنار دریای احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوی دریا در ساحل کشور یمن پیادهشدند، ذونواس که از جریان مطلع شد لشکری مرکب از قبائلیمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامی که جنگشروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنیاورده و شکستخوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکسترا نداشتخود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد.
مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومتکردند،و«ابرهه»پس از چندی«اریاط»را کشت و خود بجایاو نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشی را نیز کهاز شوریدن او به«اریاط»خشمگین شده بود بهر ترتیبی بود ازخود راضی کرد.
در این مدتی که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آننواحی چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصی بمکه و خانهکعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصی دارد و هر سالهجمع زیادی به زیارت آن خانه میروند و قربانیها میکنند،وکمکم بفکر افتاد که این نفوذ معنوی و اقتصادی مکه و ارتباطیکه زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزی موجب گرفتاری تازهای برای او و حبشیان دیگری که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و برای رفع این نگرانی تصمیمگرفت معبدی با شکوه در یمن بنا کند و تا جائی که ممکن استدر زیبائی و تزئینات ظاهری آن نیز بکوشد و سپس اعراب آنناحیه را بهر وسیلهای که هستبدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد.
معبدی که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس»نامنهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلای کوششرا کرد ولی کوچکترین نتیجهای از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصی هر ساله برای زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حجبمکه میروند،و هیچگونه توجهی بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزی بوی اطلاع دادند که یکی از اعراب«کنانة»بمعبد«قلیس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپسبسوی شهر و دیار خود گریخته است.
این جریانات،خشم ابرهه را بسختی تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوی مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهای چندی و با فیل مخصوصی که در جنگها همراه میبردند بقصد ویرانکردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد.
اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ باو بر آمدند و از جمله یکی از اشراف یمن بنام«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریککرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعی را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولیدر برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانششکستخورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»کهچنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من برای توسودمند باشد.
پس از اسارت«ذونفر»و شکست او،مرد دیگری از رؤسایقبائل عرب بنام«نفیل بن حبیب خثعمی»با گروه زیادی ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولی او نیز بسرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهیان ابرهه اسیر گردید.
شکست پی در پی قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سببشد که قبائل دیگری که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمین رسید،زبان به تملق و چاپلوسی باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و برای رسیدن بمکه و وصول بمقصدی که در پیشداری راهنما و دلیلی نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال اینگفتار مردی را بنام«ابورغال»همراه او کردند،و ابو رغاللشکریان ابرهه را تا«مغمس»که جائی در چهار کیلومتری مکهاست راهنمائی کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال»بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچهابن هشام مینویسد:اکنون مردم که بدانجا میرسند بقبرابو رغال سنگ میزنند.
همینکه ابرهه در سرزمین«مغمس»فرود آمد یکی ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشی مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند.
«اسود»با سپاهی فراوان بآن نواحی رفت و هر جا مال و یاشتری دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند.
در میان این اموال دویستشتر متعلق به عبد المطلب بود کهدر اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان«اسود»آنها را بهیغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلعشدند نخستخواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولی هنگامی که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدی تن دادند.
در این میان ابرهه شخصی را بنام«حناطه»حمیری بمکهفرستاد و بدو گفت:بشهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختی باو بگو:من برای جنگ با شما نیامدهام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانعمقصد من نشوید مرا با جان شما کاری نیست و قصد ریختنخون شما را ندارم.
و چون حناطه خواستبدنبال این ماموریتبرود بدو گفت:
اگر دیدی بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش منبیاور.
حناطه بشهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوی عبد المطلب راهنمائی کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروی مقاومت در برابر او نیز درما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خدای تعالی ارادهفرماید از ویرانی آن جلوگیری خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نیستیم.
«حناطه»گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا بنزد او برویم.عبد المطلب با برخی از فرزندان خودحرکت کرده تا بلشگرگاه ابرهه رسید،و پیش از اینکه او را پیشابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسی را نزدابرهه فرستاد و از شخصیتبزرگ عبد المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:که این مرد پیشوای قریش و بزرگ این سرزمیناست،و او کسی است که مردم این سامان و وحوش بیابان راطعام میکند.
عبد المطلب-که صرفنظر از شخصیت اجتماعی-مردی خوشسیما و با وقار بود همینکه وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترامکرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید:
حاجتت چیست؟
عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهیدویستشتر مرا که بغارت بردهاند بمن باز دهند!برهه گفت:
تماشای سیمای نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولی خواهش کوچک و مختصری که کردیاز آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیتحساس وخطرناکی که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانی و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیلهات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن میگوئی؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب»!
من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبی دارد که از آننگاهداری خواهد کرد!
ابرهه گفت:هیچ قدرتی امروز نمیتواند جلوی مرا از انهدامکعبه بگیرد!
عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه!
بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و بمکه آمد و چونوارد شهر شد بمردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند وبکوهها و درههای اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش بکنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ریزان و قلبی سوزان بتضرع وزاری پرداخت و از خدای تعالی نابودی ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانی که بصورت نظم گفته این دوبیت است:
یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا
-پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همانکسی است که با تو دشمنی دارد و تو نیز آنانرا از ویرانیخانهات بازدار.
آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه بیکی از کوههایاطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چهخواهد شد.
از آنسو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمانداد تا بشهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند.
نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشتهاند،فیل مخصوص را مشاهده کردند کهاز حرکت ایستاد و به پیش نمیرود و هر چه خواستند او را بهپیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند کهدستههای بیشماری از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش میآیند.
پرندگان مزبور را خدای تعالی مامور کرده بود تا بوسیلهسنگریزههائی که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزهها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه ولشگریانش را نابود کنند.
ماموران الهی بالای سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزههارا رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشتبدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهای سر راه،وزیر دست و پای سپاهیان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهی در اماننماند و یکی از سنگریزهها بسرش اصابت کرد،و چون وضع راچنان دید به افراد اندکی که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوی یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنجبسیاری که بیمنرسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالی در نهایتبدبختی جان سپرد.
عبد المطلب که آن منظره عجیب را مینگریست و دانستکه خدای تعالی بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودی ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژدهنابودی دشمنان کعبه را بمردم داد و بآنها گفت:
بشهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالی که از اینانبجای مانده برگیرید،و مردم با خوشحالی و شوق بشهرباز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیاری نصیب اهل مکه شد،وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاولگری حریصتر بودند بیشاز دیگران غنیمتبردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانیبچنگ آوردند.
و این بود آنچه از رویهمرفته روایات و تفاسیر اسلامیاستفاده میشود.
و اینک چند تذکر:
1-برخی خواستهاند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخی اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشی انوشیروان بهیمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتی که در کلمات و تاویلاتیکه در عبارات کردهاند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخنمودهاند که نمونههائی از آنرا در ذیل میخوانید:
فرید وجدی در دائرة المعارف خود در ماده«عرب»داستاناصحاب فیل و حمله آنها را بمکه ذکر کرده و سپس میگوید:
«فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه»پس لشکر ابرهة به مصیبتی دچار شد که ناچار شد ازتصمیمی که در ویران کردن کعبه و مکه داشتباز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید:
«مفسران در تفسیر پرندههای ابابیل گفتهاند:آنها پرندگانیبودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائی کهدر منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»
وی سپس گوید:
«ولی صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حملکرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآنبه زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آناتفاق مهمی که بی مقدمه برای لشکر ابرهه پیش آمد بصورتپرندگانی تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیلهسنگهای خود سنگ باران کردهاند». (1)
و در ماده«ابل»و ابابیل پس از تفسیر لغوی و معنای لفظابابیل گوید:
«اما روایات در باره شکلهای این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»دراینباره نص صحیح و صریحی یافت نمیشود...»
«و ابن زید گفته:که آنها پرندگانی بودند که از دریا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف کردهاند،برخی گفتهاند سفید بودند، و برخی گویند:سیاه بوده،و قول دیگر آنکه سبز بودند ومنقارهائی همچون منقار پرندگان و دستهائی همچون دستسگان داشتند،و برخی گفتهاند:سرهاشان همچون سراندرندگان بوده...»
«و در باره«سجیل»گفتهاند:گل متحجر بوده،و قول دیگرآنکه گل بوده،و قول سوم آنکه:سجیل،همان«سنگ وگل»است،و قول دیگر آنکه سنگی بوده که چون به سوارمیخورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش میکرد،و عکرمهگفته:پرندگان سنگهائی را که همراه داشتند میزدند و چونبه یکی از آنها اصابت میکرد بدنش آبله در میآورد،و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبورسنگها را بدهان خود گرفته بودند،و چون میانداختند پوستبدن در اثر اصابت آن تاول میزد و آبله در میآورد».
مؤلف دائرة المعارف پس از نقل این سخنان گوید:
«و برخی از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگانعبارت بودند از میکروبهائی که حامل طاعون بودند،و یا پشهمالاریا بودند،و یا میکروب آبله بودهاند،و در آیه شریفه همکلامی که منافات با این نظریه و معنی باشد وجود ندارد، وبدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»
وی سپس گوید:«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید میکنیم،بخصوص کههیچ مانعی نه لغوی و نه علمی برای رد این نظریه وجود نداردکه مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد،و بسیار اتفاق افتادهکه طاعون در لشگرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت ونابودی کشانده.»
و سپس داستان لشکر کشی ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس ازچند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشکریانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)
پیش از این نیز گفتار مؤلف«اعلام قرآن»را برای شما نقلکردیم (3) که اظهار عقیده کرده بود که«ابابیل»جمع آبله است، و«طیر»هم بمعنای سریع است،و اشکال آنرا هم ذکرکردهایم،و نویسنده«اعلام قرآن»یک اظهار نظر دیگری همکرده که جالبتر از نظر قبلی است و احتمالا جنگ ابابیل ونابودی ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده کهمنظور از«حجارة من سجیل»سنگهائی باشد که برای ویرانکردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،و در این باره چنین گوید:
«بعقیده بعضی سجیل لغتی از سجین است،و سجین که درقرآن نیز نام آن ذکر شده درکهای است از جهنم یا طبقه هفتمزمین است.اگر تصویر اخیر را برای سجیل قبول کنیم و ازقسمت استعارات ادبی بهرهور شویم با عقیدهای که سبتبهابابیل در فوق ذکر گردید منافات و مباینتی بوجود نمیآید.
لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویمکه آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 و یا 576است و مغلوبیت ایشان بوسیله لشکر انوشیروان حمله وجسارت ایشان بکعبه بوده است،و خداوند بوسیله انوشیروانپیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است.در صورتیکه سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشی ایرانیان باشددور نیست که«طیر»با«تیار»یا تیاره که بر لشکر ساسانیاناطلاق میشده رابطهای داشته باشد،و در این صورت آیهچهارم«ترمیهم بحجارة من سجیل»با نوع جنگ ایرانیآنزمان تناسب دارد،زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمناستفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کردهاند و یا بامنجنیق و سنگ،حصارهای ایشان را بتصرفدر آوردهاند... » (4)
و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخیکتابهای دیگر روز نیز میتوانید مشاهده کنید که ما برای نمونهبهمین دو قسمت اکتفا میکنیم و وقتخود و شما را بیش از ایننمیگیریم...
و ما قبل از هر گونه پاسخی به این سخنان و تاویلاتمیخواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصراری دارید که آیاتکریمه قرآن را با تاریخی تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنیدکه صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهای مرموز و غیر مرموز وتاریخ نویسان جیره خوار و درباری ساسانیان و دیگران هر یکبنفع خود و اربابانشان و برای کوبیدن حریفان،تاریخ را تحریفکردهاند تا جائیکه گفتهاند:«تاریخ»«تاریک»است و واژهتاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده...!
و براستی ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدی کهمیگوید:
«...با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول کدام و منقول کدام است،آیا قرآن معقول استیا منقول، و ما نمیدانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحی الهی بایداینگونه قضاوت کند و چنین رایی را مورد تایید قرار داده و بهپسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلی عجیب است کهمیگوید:
«...اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقدشویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 یا576 است...»
و این چه ملازمهای است که میان این دو مطلب برقرار کردهو چه«باید»ی است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده،و چهاصراری به این انطباقها دارید؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخچه وظیفهای داریم؟آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیمیا تاریخ را با قرآن،آن هم تاریخ آن چنانی که گفتیم؟
و بهتر است در اینجا برای دقت و داوری بهتر اصل این سورهمبارکه را با ترجمهاش برای شما نقل و آنگاه پاسخ جامعی بهاینگونه تاویلات داده شودبسم الله الرحمن الرحیم«الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل،الم یجعل کیدهمفی تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل،ترمیهم بحجارة منسجیل،فجعلهم کعصف ماکول».
ترجمه:
آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟مگر نیرنگشان را در تباهی نگردانید و بر آنان پرندهای گروه گروهنفرستاد و آنها را بسنگی از«سجیل»میزد،و آنانرا مانند کاهیخورد شده گردانید.
اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره،بخوبیروشن میشود که سیاق این آیات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و یک مطلب تاریخی را نمیخواهد بیانفرماید،مانند سایر داستانهائی که در قرآن کریم با جمله«المتر...»آغاز شده مانند
:: بازدید از این مطلب : 577
|
امتیاز مطلب : 292
|
تعداد امتیازدهندگان : 80
|
مجموع امتیاز : 80